وبلاگ عموپورنگ

http://dariush.farziaee.ir
   


« به نام خدا »
 آیا میدانید داریوش فرضیایی معروف به عموپورنگ مجری همیشه شاد که طی چند سال  اخیر از طریق صفحه جادویی- تلویزیون - با میلیونها نفر به ویژه کودکان ارتباط صمیمانه ای  برقرار کرده غم بزرگی را در اعماق دلش پنهان کرده است,با وجود این او باشخصیت ذاتی  و مستحکم درونی اش غم خود را در پس چهره همیشه خندان و لباسهای  شاد و رنگارنگش پنهان کرده است و با حضور هر روزه و هنرمندانه اش مقابل دوربین برنامه  های زنده را اجرا میکند.خودش چنین میگوید:شاید همه ما در طول زندگی چنین موقعیتی  را تجربه کرده باشیم اما موقعیت شغلی ام می طلبد که از نظر روحی همیشه خندان  و دور از غم و غصه باشم تا بروز اتفاقات ناگوار به کارنامه شغلی ام لطمه ای وارد  نکند.9مهر سال 1384وقتی چشمانم را گشودم تا از رختخواب بلند شوم دلشوره و اضطراب  عجیبی داشتم .با بی حوصلگی لباسهایم را پوشیدم وبه طرف استدیوی جام جم برای  ضبط برنامه امیدهای ایران به راه افتادم.در بین راه چندبار آیه الکرسی خواندم تا  آرام شوم.صدقه ای کنار گذاشتم و وارد استدیو شدم.اتفاقا آن روز باید برنامه  شادی برای کودکان خارج از کشور اجرا میکردم .سعی کردم دلشوره ام را فراموش کنم  و آن برنامه را به نحو احسن اجرا کنم .بعد از اتمام برنامه زمانی که مشغول  تعویض لباسهایم بودم تلفن همراهم زنگ زد.دراستدیو تلفنم آنتن نمیداد.  بلافاصله خودم را به بیرون استدیو رساندم و با تلفن ثابت با منزل برادرم تماس  گرفتم. از آن سوی خط صدای گریه برادرزاده 12ساله ام را شنیدم که بریده بریده  خبر مرگ پدرش را که مبتلا به بیماری سرطان خون بود داد.با شنیدن این جمله  غم و اندوه وصف ناشدنی تمام وجودم را فراگرفت.سکوت کردم و ناخوداگاه گوشی را  گذاشتم.کمرم شکست.احساس کردم دنیا برایم به پایان رسیده است.تنها چیزی که  همان لحظه به یادم آمد فرستادن چند صلوات برای شادی روحش بود.بهت زده روی  صندلی کنار تلفن نشستم.همکارانم با عجله به طرفم آمدند و علت ناراحتیم را  پرسیدند.بعد از چند دقیقه با کمک آنها به خانه برادرم  رفتم.انگار خداوند همه چیز را از  قبل به دلم انداخته بود. چون چند روز قبل از این اتفاق ناگوار بدون هیچ دلیلی به مدت یک هفته مرخصی گرفته  بودم.بنابراین یک هفته تلخ و پر از درد را در تکاپوی برگزاری مراسم سوگواری برادر عزیزم  که یاد و خاطره فراقش هنوز هم مرا آزار میدهد سپری کردم.تا اینکه بعد از اتمام مرخصی  برای اجرای برنامه با پیراهن مشکی خودم را به استدیو رساندم.بنابراین با یاداوری  حرفهای برادرم که دائم مرا در هر شرایطی به خنداندن مردم و به ویژه بچه ها تشویق  میکرد.فاتحه ای برای شادی روحش فرستادم.( برای شادی روحش فاتحه ای ختم کنید و صلواتی بفرستید. ) بعد هم پیراهن مشکی ام را با پیراهنی  به رنگ شاد تعویض کرده و جلوی دوربین رفتم.آن روز هیچ کس اشک مرا ندید. اما در همان برنامه شعر معروف در قندون را چند بار تکرار کردم تا روح برادر از دست رفته ام  شاد شود.آن اجرا یکی از به یادماندنی ترین خاطراتم درطول زندگی شخصی و حرفه ای ام  است.البته هرچند غم عزیزان بسیار سنگین است اما تمام زندگی من را خاطرات و حوادث  تلخ در برنمیگیرد.بلکه حوادث شیرینی هم به یاد دارم که با مرور آنها خنده از لبانم محو  نمیشود.به عنوان نمونه مدتی قبل برای اجرای یک برنامه با ۵ تا کودک بازیگوش و شلوغ  روی سن نمایش رفتیم.بعد هم برای اینکه به آن برنامه شور و هیجان بیشتری بدهم  با  ریتم موزیک شادی که در آن لحظه پخش میشد به کودکان پیشنهاد چند حرکت ورزشی  دادم.حال آنکه اصلا یادم نبود که سن زیر پایم با جعبه نوشابه های خالی ساخته و با فیبر  چوبی نازکی پوشانده شده است.چند باری محکم بالا و پایین پریدم که یک دفعه فیبر زیر  پایم شکست و جعبه ها همگی واژگون شدند.و من هم محکم خوردم زمین.با دردی که در  تمام بدنم حس میکردم سرم را از پشت جعبه ها بالا اوردم و با خنده رویی به بینندگان  تلویزیون گفتم اینکه میگویند نصف قدم زیر زمینه همینه دیگه؛تماشاگران داخل استدیو  و عوامل و دست اندر کاران برنامه و هزاران بیننده هم با زمین خوردن ما حسابی خندیدند   من هم با اینکه مجروح شده بودم و خون شدیدی از دستم می رفت برنامه را به پایان رساندم





نویسنده : داریوش فرضیایی ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٦